مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

177

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برسم نفقه برداشته بود ، تمام شد . آنگاه نزد شيخ عطر آمد كه از هزار دينار چيزى گرفته ، صرف نمايد ، شيخ را در دكان نيافت . بانتظار او در دكان بنشست و بازرگانان را تفرج ميكرد و به چپ و راست نظاره مينمود كه عجمى استر سوارى ببازار آمد و كنيزكى ماه‌روى و زهره‌جبين و سيمين‌تن در عقب او سوار بود . و همانا شاعر در صفت زلف و رخسار و لعل شكربار آن گلعذار ، اين اشعار گفته : آن روى نه روى است گل سرخ ببارست * و آن زلف نه زلفست شب غاليه‌دار است وان جعد نه جعدست همه حلقه و بندست * وان چشم نه چشمست همه خواب و خمار است پس از آن ، عجمى از استر فرود آمده ، كنيزك را فرود آورد و بانگ بر دلال زد . دلال حاضر آمد . عجمى گفت : اين كنيزك را بگير و مشتريان بر وى بخوان . دلال ، كنيزك گرفته ، او را در ميان بازار بكرسى از آبنوس و عاج بنشاند و نقاب از روى او بركشيد . از زير نقاب ، روئى چون آفتاب پديد شد كه چشم نظارگيان درو خيره ماند . و زلف گره‌گيرش بدانسان بود كه شاعر گفته : اى زلف يار من زرهى يا زرهگرى * يا پيش تير غمزهء جانان زره‌درى نشنيده‌ام كه هيچ زره زهر پرورد * بر روى آن صنم زره زهره‌پرورى بالين و بستر تو ز نسرين و سوسن است * در چين و تاب زينت بالين و بسترى آنگاه دلال با بازرگانان گفت : به اين گوهر برگزيده و آهوى رميده ، چند خواهيد داد ؟ يكى از بازرگانان ، در قيمت گشوده ، يك صد دينار گفت . و ديگرى دويست دينار داد و سومين سيصد دينار قيمت داد . و همواره بازرگانان ،